دو راهی زندگی...

خرید بک لینک
این روزا نوشتنم خیلیییی میاد و واقعا دوست دارم بنویسم تا یکم خالی شم از استرس ها از افکار و ... سعی کردم یکم تو اینستاگرام بنویسم اما ناراحت میشم وقتی افرادی که بهم نزدیکن عکس العملی نشون نمی دن. اینجا میگی هیچکی نمی خونه که بخواد چیزی بگه... اونجا همه هستن و ساکتن... این روزا حس می کنم وقتم خیلی کمه... حس کسی رو دارم که بهش گفتن چند هفته ای بیشتر زنده نیستی ولی خب فرق من اینه که این و بهم نگفتن و واقعا نمی دونم چقدر زندم فقط دارم مهاجرت می کنم ... ولی حس همون حسه برام رفتن از خونه... دوری از خانواده ... خاطرات و ... هیچوقت خیلی دور نبودم از خونه و این برام خیلی ترسناکه... واقعا ترسناکه... صبحا یه حالی دارم... شبا یه حالی... صبحا می گم مطمئنم که می خوام برم شبا که سرم رو بالشه اشکام بی اختیار می ریزه و می گم دیوانه سرت رو بالش گرمه پیش مامان و بابا کجا داری میری اون ور دنیا؟ دقیقا اون ور دنیا... اونقدر دور که یه موقعیت شغلی برای همسر تو هلند پیش اومد و البته نشد که بشه، هلند برام مثل رشت بود انقدر نزدیک به نظر میومد! خیلیییی فکر کردم اینجا هیچییییی ندارم جز خانوادم جز خاطرات و کشوری که دلم براش کبابه ... هیچ کار مثبتی نمی تونم بکنم اینجا... اینجا هیچ وقت به چشم یه آدم باهوش و باپشتکار من و ندیدن فقط بردگی بود و بردگی و چندرغاز حقوق... تمام ایدم اینه که فعلا برم اونجا قرار پی اچ دی بگیرم بعدش خدا بزرگه...هووووف... امروز صبح رفتیم موزه و بعدش دیگه خونه بودیم و من حوصلم خیلی سر رفته بود... مامان و بابا شمال بودن که وقتی در حال گردشن من خیلی بیشتر خوشحالم... خواهر کوچیکه فامیلای شوهرش از شهرستان خونشونن و چند روزه ندیدمش البته پریروز دعوتشون کردم اینجا... خواهر بزرگه هم مشغول درس دو راهی زندگی......

ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 20:46

این روزا خیلی بی حوصلم و انرژیم تو پایین ترین سطح خودشه. یه علتش اینه که شبا خوب نمی خوابم همش منتظر ایمیلمو خوابم نمی بره یا دارم به چیزای مختلف فکر می کنم یا بدیای آدما میاد تو ذهنم... شبای جمعه و شنبه که قرار نیست ایمیلی بگیرم یکم آروم تر می خوابم... همش استرس دارم و ذهنم به سمت چیزای منفی میره ... از طرفی انقدر بدی دیدم از یه سری اطرافیانم که همش ذهنم داره سناریو می سازه که چجوری بهشون دیگه خوبی نکنم! می خواستم ازشون بنویسم که ذهنم خالی شه اما حوصله همین کارم ندارم!5 سال و نیمه عموم و ندیدم درست از شب عروسی، زن عموم نیومد عروسی تبریکم نگفت از این مسخره بازیایی که حالم بهم می خوره ازش عمومم هیچ وقت آدم عاطفی نبود اونقدرم مارو دوست نداشت! دیگه مامان اینام قطع رابطه کردن و مام همینطور واقعیتش هیچکدوم دیگه حوصله آدمایی که پشت سر آدم حرف می زنن نداشتیم اما دیروز خواب دیدم که بغلش کردم و دارم ازش خداحافظی می کنم تو خونشون بودیم بعدش که از خواب پا شدم دلم براش تنگ شده بود حتی وقتی برا همسر تعریف می کردم خوابمو بغضم گرفت اما واقعا دوست ندارم برم خونشون... می دونه در یه خونه باید به روت باز باشه تا بری... هی ولش کن...خیلی ذهنمو دلم پره ولی نمی تونم همش و بنویسم دچار بی حوصلگی بدی شدم، وقتی همه چیز انقدر طولانی میشه و نمی تونی درست برنامه ریزی کنی برا آینده همین میشه... دو راهی زندگی......

ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 20:46

گاهی وقتا به حماقتام می خندم...بعدش دوباره یه لبخند میزنم می گم خدایا شکرت که بام بودی نذاشتی کج برم انگاری بزرگ شدم...خدایی به اندازه تمام داشته ها و نداشته هام دوست دارم خیلی دوست دارم.باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانهخانه ام کو؟خانه ات کو؟آن دل دیوانه ات کو؟روزهای کودکی کو؟فصل خوب سادگی کو؟یادت آید روز باران؟گردش یک روز دیرین؟پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟خاطرات خوب و رنگین!در پس آن کوی بن بستدر دل تو٬ آرزو هاست؟کودک خوشحال دیروزغرق در غمهای امروزیاد باران رفته از یادآرزوها رفته بر بادباز باران٬ باز بارانمیخورد بر بام خانهبی ترانه ٬ بی بهانهشایدم٬ گم کرده خانه!!! دو راهی زندگی......

ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 20:46

صفحه بندی